تبلیغات
عمارامروز - بدون م ن
سه شنبه 2 اسفند 1390

بدون م ن

   نوشته شده توسط: خادم اسلامی    

سلام

سوا نکرده شدیم رسوا  میون این همه خوبا، چی میشد اگه فریاد میزدیم  زیر لب می گفتیم  با مرام ندیده بگیر ای همه عصیان . 

.............واژ ه گم شد،  در عوض  قلم  پیدا شد؛ دربین خطوط برایم کمی جا پیدا شد، خط اول نه خط دوم نه  آخر دفتر رنگ دواتم هویدا شد، جا برایم کم بود حرف ها همینطور ناله می شد، ناگهان دستم لرزید و قلمم چرخید و کاری که نباید

می شد شد! قصه از اینجا داغ تر شد،....وانگاهی قافیه  "شد"  "را"   یکی یکی خط میزدم افکارم را_  ضربدر میزدم

 حر فهایم را_ نمره می دادم نمره هایم را_ امضا می کردم زیر امضایم را_از روی دفتر خط زدم نامم را_بلوکه کردم بار پشت کمرک مانده قلمم را_ ای کاش تخته می کردم مغازه پر از من من گفتنم را    ای کاش    ای کاش  و ای کاش